مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386 ساعت 7:19 PM

 

... و از خدا می خواهم که آن قدر بیدار شوم که خواب خودم ، کوچه ام ، محله ام ، شهرم ، کشورم و جهانم را آشفته سازم . آن قدر بینا شوم که کوری من ، تو ، ما ، همه را ، ببینم !  و آن قدر توانا شوم که آن را شفا دهم ! و آن قدر شنوا شوم که آن چه را که تا کنون نمی شنیدم بشنوم . و موم ها را از گوش ها در آورم و من ، تو ، ما ، همه را از این کری ناخواسته برهانم .

 

آی ! خسته ام . آن قدر خسته ام که خواب به چشمانم نمی آید ! هر چه قدر تلاش می کنم که چشمانم را ببندم، بیشتر باز می شود ! به کوچه ام فکر می کنم . به محله ام ، به شهرم ، به کشورم ، به جهانم ، به دنیایم فکر می کنم . فکر می کنم دنیایم آن قدر بزرگ شده که من در آن کوچک به نظر می رسم . نمی دانم . شاید هم من آن قدر بزرگ شده ام که دنیایم را کوچک می بینم . می بینی ؟ آن قدر خسته و درمانده ام که نمی دانم چه حسی دارم ! فکر می کنم . فکر می کنم ؟ نمی دانم .

 

به آسمان نگاه می کنم ؛ آبی است . به زمین نگاه می کنم ؛ سبز است . به خودم نگاه می کنم ؛ من خاکستری ام !

نه ! هنوز منفجر نشده ام . من منفجر نخواهم شد . هنوز هق هق  گریه هایم را کسی نشنیده است . حتا مادرم . حتا خودم ! من هیچ گاه گریه نخواهم کرد . می خندم . از لج کسانی که نمی خواهند بخندم ، می خندم . آن قدر می خندم تا گریه را فراموش کنم . وقت برای گریه کردن بسیار است .

خسته ام . و مثل این که باز هم دارم هذیان می گویم .  این جمله های در هم و بر هم و بی ربط هم از همین خستگی است .

 

به قلم ام نگاه می کنم . به قسم خدا ، به توتم استاد ، به بازیچه دست من !  همیشه دوست داشته ام قلمی  داشته باشم به نرمی پر ، به سختی کوه ، به تیزی خنجر و به ویران گری نگاه چشم های یک عاشق ، تا از شکوه ترک خورده پدران تکیده و بی انار شهر بنویسم . از لبخند ذوب کننده مادران غم پرورم بنویسم ! که خورشید با آن گرمای ذوب کننده و آتش با آن پاکی بی مانندش در حضور آن ها عرق شرم می ریزند . خورشید شرحه شرحه می شود و « آتش ، آتش می گیرد ! »

 

تا از زن بنویسم . این آفریده عجیب ، که انگار وقتی خداوند می خواست او را بیافریند حوصله زیادی به خرج داد ! ابتدا شرابی نوشید . سپس در فکر فرو رفت . قطره اشکی از گوشه چشم راستش فرو ریخت و سپس زن را آفرید . حالا ما می رویم و به دست زن ها عطر می دهیم . عطر می فروشیم . عطر می زنیم . چه قدر احمقیم ! و بعضی از این زن ها چه قدر ساده هستند که این عطرها را می خرند و مصرف هم می کنند . زن یعنی عطر . آری . می دانی چرا این حرف را می زنم ؟

خدا در آن روز با خودش گفت :

-          چیزی خلق می کنم که رایحه ناب داشته باشد . چیزی که تمام عطارها برای ساختن عطرشان از آن الهام بگیرند .

سپس ابروها را آن طور که باید بر بالای چشم های افسون گر  زن نشاند . گیسوانش را زنجیری ساخت تا دل هر مردی را – حتا سنگ دل ترینشان – به راحتی به بند کشد . دستانش را دو پروانه خلاق خلق کرد . و از سینه هایش دو سینه سرخ زیبا به پرواز در آورد . سپس دهانش را باز کرد و « ها » کرد ، درست مثل ما که در هوای سرد روی شیشه ، « ها » می کنیم و از خودمان اثری به جا می گذاریم . او هم « ها » کرد و بوی خوش اش را به پیکر زن انتقال داد و نامش شد « بوی خوش زن » !

اما این همه ماجرا نبود . زن وقتی به زمین آمد با  زجر همخانه شد . تقصیر چه کسی بود ؟ تقصیر مرد نبود . تقصیر زن هم نبود . بی گمان دست ابلیس در کار بود . زن دستمال گردن مرد شد . راحت تر بگویم ؛ زن ، توالت مرد شد ! اما نه مردی که من می شناسم . مردی که دارم از آن حرف می زنم مرد تاریخ ، مرد مرده ، مرد امروز است ! مردی که استفراغش را روی زن می ریزد چه می توان نامید ؟ بی گمان نمی توان او را مرد نامید . که مردی که من می شناسم همیشه با درد همخانه بوده است . همان گونه که زن با زجر همخانه بوده است .

 

آری . همیشه از خدا خواسته ام تا قلمی این چنین داشته باشم . تا از مرد بنویسم . این موجود خسته که سال ها است دل به روزی بسته که شرمنده فرزند نباشد .

مردی که اثاث خانه به ناچار می فروشد ، که شب نان خشکی زیر سقف استیجاری به آب زند تا یک روز دیگر هم زنده بماند . یک روز دیگر زنده بماند تا بتواند یک روز دیگر کار کند . یک روز دیگر کار کند تا بتواند یک بار دیگر نان خشکی به آب بزند تا یک روز دیگر زنده بماند . یک روز دیگر زنده بماند تا ...

مردی که همیشه زیر خروارها درد بوده است . گاه خم به ابرو نیاورده است و گاه کمر خم کرده است . مردی که همیشه فریب یک زن را خورده است ! اما نه زنی که من می شناسم . بی گمان پای ابلیس در میان است . زنی که من می شناسم اهل فریب نیست . پاک و روراست است . آینه است . بوی خوش خدا می دهد . زنی که من می شناسم « ها »ی خدا است . همان گونه که مرد «آه» خداست !

 

این گونه است که همیشه شرابی در دست و مهری بر جانمازم دارم . تا از خدا طلب بیداری کنم . تا اول خودم و سپس مردان و زنان شهرم را بیدار کنم . تا از خدا طلب بینایی کنم . طلب شنوایی و طلب توانایی کنم .

 

آری . شرابی می نوشم تا مست شوم ؛ تا بتوانم بی پرده با خدا سخن بگویم . و مهری بر جانماز دارم که بخار پیشانی مست ام  را به آن هدیه می دهم . و در سجده نیمه کافر – نیمه مسلمان خودم می گریم . و از خدا می خواهم که آن قدر بیدار شوم که خواب خودم ، کوچه ام ، محله ام ، شهرم ، کشورم و جهانم را ... آشفته سازم . اما مستی کار دستم می دهد و من به خواب می روم !

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo